سينما و ادبيات

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٧

 

چند داستان کوتاه(مینیمال)

۱ 

نام پسر لیلی

قاسم می‌گفت من عاشقم، یک روز اگر لیلی را نبینم می‌میرم. لیلی یک هفته پس از آشنایی با قاسم مرد. حالا قاسم دو بچه دارد، نام یکی از آن ها لیلی است. روزی لیلی به پدرش گفت: جوانی عاشق من شده است نامش فرهاد است، می‌گوید اگر یک روز ترا نبینم می‌میرم، حالا می‌گویی چه کار کنم؟ قاسم گفت: باید کمی فکر کنم، می‌روم قدم بزنم. از در که بیرون می‌رفت برگشت و از دخترش پرسید، تو هم او را دوست داری؟ لیلی هیچ نگفت. پدر برگشت اما حرفی نزد. یک هفته بعد فرهاد از ایران رفت بدون آنکه به لیلی چیزی بگوید. حالا لیلی دو بچه دارد. نام یکی از آن ها فرهاد است.

 ۲

شادی خندید

 شادی خیلی شلوغ می‌کرد، خیلی هم شاد بود. مدام می‌دوید و فریاد می‌زد و ادای شخصیت‌های کارتونی را در می‌آورد. پدرش فکر می‌کرد که چگونه می‌تواند شادی را آرام کند. او نگران همسایه‌های طبقه پائین بود، مثل همیشه. شادی بازی را خیلی دوست داشت. مثل اکثر بچه‌ها، پدر دستمالی از جیبش در آورد و به شادی گفت: بیا بازی کنیم. شادی خوشحال شد، با تعجب پرسید: با این دستمال؟ پدرش گفت: بله من چشم‌هایت را با این دستمال می‌بندم، تو باید مرا پیدا کنی. شادی خیلی هیجان زده شد. پدر چشمان شادی را بست و خودش پشت کمد مخفی شد. شادی به دنبال پدر بود، خیلی هیجان داشت می‌خواست هر طور شده او را پیدا  کند و حتماً یک جیغ بکشد. چند لحظه بعد پدر صدای جیغ شنید. به خود آمد. سراسیمه از پشت کمد بیرون آمد. شادی نبود. پدر فریاد زد، دستانش را بلند کرد و محکم بر سر خود کوبید، در حالی که گریه کنان می‌گفت: در بالکن را چه کسی باز گذاشته بود؟ جرات نداشت جلو برود. صدای جیغ دیگری پدر را متوجه پشت سر خود کرد، شادی آنجا ایستاده بود و بلند بلند می‌خندید.

 پيام هاي ديگران ()

رسول انبارداران

رسول انبارداران


لینک ها

 

نویسندگان

رسول انبارداران

آرشیو من

فروردین ۸٧

امکانات

  RSS 2.0